دخترم! روشنی خانه من؛ روزت مبارک.
ای بهار آرزوی نسل فردا، دخترم ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر مزن تا می توانی از دریغا، دخترم با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری و به تمام خواسته های زندگیت برسی روزت مبارک عزیزکم دختر نازم سلام امروز 3 مرداده و شما 3 سال 6 روزته بیست...
باز هم با تاخیر 26 ماهگیت مبارک
سلام عزیزترینم باز هم با 4 روز تاخیر اومدم ماهگرد بیست و ششمت رو بهت تبریک بگم امیدوارم سالم و زیر سایه امام زمان (عج) باشی جیگرم خیلی وقته نیامدم و برات ننوشتم دخترکم خداروشکر خداروشکر بعد از ظهر یکشنبه 21 شهریورماه امام رضا (ع) آقا و سرورمون ما رو طلبید و من و شما و بابایی و دایی مرتضی که اومده بودن کرمان برای ثبت نام دانشگاه با هم راهی مشهد شدیم ظهر روز بعد (عید قربان) حدودا موقع نماز بود که وارد حرم شدیم و رفتیم زیارت (جای همه خالی) بعد از اون هم رفتیم خونه آقای کاری و شب موندیم صبح روز بعد برای زیارت رفتیم حرم و بعدشم بازار 17 شهریور برای دخترکم و اون فرشته دیگمون یه سری لباس ...
خاطره
سلام دختر قشنگم بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
نویسنده :
هستی مامی
15:27
بابایی سلام
سلام عروسک مامان میدونم که دل تو هم مثل دل من برای باباجون یه ذره شده اینو از بهانه گیری های وقت و بی وقتت و ذوقی که از صحبت کردن با بابایی میکنی میفهمم امروز دیگه دو هفته تموم شده و بابایی از زاهدان برمیگرده نهایتا تا شب بیرجنده راستی شاید ظهر با همسایه بردیمتون پارک ... امیدوارم بهت خوش بگذره و کلی بازی کنی و انرژیت تخلیه شه چند روز پیش هم دم ظهر بردیمتون پارک توحید و یه عالمه بازی کردی ... من خسته شده بودم ولی تو خستگی ناپذیر بودی با گریه آوردمت خونه ، ولی وقتی رسیدیم خونه دیگه گرفتی خوابیدی تاااااااااااااااااااااااا شب .. حدودا 4 ساعت و نیم خواب بودی واقعا فکم افتاد که اینهمه خوابیدی یعنی سابقه نداش...
بیرجند دوباره سلام
سلام دختر قشنگم امروز 7 دی ماهه و من با تاخیر 5 روزه اومدم که برات بگم ما اومدیممممممممممممممممممممم خوش اومدیم باباجون دوباره ماموریت زاهدن قبول کرد مجبور شدیم برگردیم از طرفی هم یه سفر سه روزه رفتیم بعد اومدیم بیرجند یعنی دقیقا ظهر دوشنبه حرکت کردیم سمت مسجد سلیمان و چهارشنبه شب رسیدیم بیرجند...خداروشکر با اینکه این مدت رو تو ماشین بودیم ولی زیاد اذیت نشدیم و شما هم زیاد بیطاقت نشده بودی بابایی هم شنبه شب رفت زاهدان تا دو هفته یه عالمه عکس هم دارم که برات سر فرصت میزارم فعلا خدانگهدارت باشه عروسکم ...
خدانگهدار
سلام دختر نازم الان که دارم برات مینویسم بعد از ظهر پنجشنبه 12 آذره و شما خوابی اومدم بگم فردا صبح عازم کرمانیم...این سه هفته هم تمام شد و باید برگردیم خونمون بابایی هم یکشنبه از زاهدان برگشت از دیشب(یعنی روز اربعین) روضه خونه مادرجون شروع شده متاسفانه نمیتونیم تا آخر باشیم ...فقط دیشب و امشب توفیق حضور در روضه رو داریم امروز هم بردمت آرایشگاه موهات اصلاح شد نمیدونی چقدر فرق کردی و خوشکل شدی... برعکس دفعه پیش که کلی گریه کردی این دفعه ماشا الله ماشا الله بغل مامان ساکت و آروم واستادی تا بتونیم سرت رو اصلاح کنیم بعدشم بردمت حمام و آماده رفتن به کرمان شدیم پیشرفتات: زبونت...









